خبرگزاری لجمن

اینجا با مسئولیت نامحدود می نویسیم !

خبرگزاری لجمن

اینجا با مسئولیت نامحدود می نویسیم !

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

از باغ میبرند چراغانی ات کنند   تا کاج نخلهای زمستانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست   اینبار میدهند که قربانی ات کنند

یوسف به این جدا شدن از چاه دل نبند   اینبار میبرند که زندانی ات کنند

میدانم که می آیی

مدعی گوید که با یک گل نمی آید بهار       من گلی دارم که دنیا را گلستان میکند

***

روزی تو خواهی آمد       ازسوی مهربانی

رکوردهای جهانی ایران( خوب و بد )

رکوردهای جهانی ایران ( خوب و بد )

۱-بزرگترین صادرکننده ی پسته، زعفران، آلو، خانواده ی توت و خاویار

۲-حداکثر دمای ثبت شده سطح زمین(کویرلوت با 7/70 درجه سلسیوس)

۳-بیشترین تلفات انسانی در کوران برفی(مرگ4000نفر در سال 1972)

۴-بــزرگترین وارد کننده گنــدم

۵-بیشتــرین نسبت زن به مرد (در مدارس و موسسـات آموزش عالی)

۶-بیشترین تعداد زمین لرزه های بــزرگ

۷-دقیــق ترین تقــویم

۸-بیشتریـن تـعداد تغییـرات پایتـخت

۹-باقدمت ترین کشــور جهــــــان

۱۰-میزان بزرگتـرین جمعیّت مهاجـر جهان(بیشتـر از عراق و افغانستان)

۱۱-بزگتـرین تولید کننده ی فیـروزه

۱۲-بزرگتـرین منابع معدنی فلـز روی در جهان

۱۲-بزگتـرین تولید کننده و صـادر کننده فرشـهای دستبـاف

۱۴-بیشترین شتاب پیشرفت درعلم وفناوری(هزار درصددرعرض 9سال)

امام جمعه قم اشک همه را در آورد

این روزها عجیب هوایی شدن مردم قم و هر جا که پا می ذارن چند تا خاطره از امامشون برای هم تعریف می کنند و از اون ده روز فراموش ناشدنی یاد می کنند . از همه جا مغموم تر این روزها شبستان امام خمینی حرم مطهر هست که تا آنجا پا می گذاری بی اختیار اشک چشمت جاری می شود .

امروز امام جمعه قم یادی از روز آخر حضور امام خامنه ای در قم کرد و خاطره ای بیان کرد و اشک همه را در آورد . در همان روز آخر وقتی اتومبیل آقا داشت وارد کوچه ی بیت می شد سر کوچه خانمی فریاد زد آقا بایستید کارتان دارم ولی به دلیل مسائل امنیتی ماشین آقا وارد کوچه شد . آقا بلافاصله بعد از پیاده شدن به سمت سرکوچه حرکت می کرد که پاسداران به طرف آقا دویدند و دلیل کار آقا را پرسیدند . و آقا با داست اشاره کرد به آن زنی که آنجا صدایش کرده بود . به اصرار محافظان آقا ، ایشان ایستادند و آن خانم را به سمت آقا راهنمایی کردند . آن زن وقتی نزدیک آقا رسید فقط اشک می ریخت و با صدای لرزان می گفت : قربان شما شوم ، قربان شما شوم کاری نداشتم فقط می خواستم زیارتتان کنم و آقا هم که سرش به پایین بود او را دعا می کرد . در این میان چهره دختر بچه کوچکی که همراه آن زن بود تماشایی بود که بی اختیار صورتش پر از اشک شده بود و مثل ستاره ای به صورت ماه نظاره می کرد .

سید علی خدا نگهدار

خیلی دور نبود ، نزدیک به یک هفته پیش غلغله ای بود در شهر خون و قیام . همه جا عکس امام امت را می شد دید . پشت ماشین ها ، شیشه مغازه ها ، در و دیوار شهر و هرجایی که ممکن بود . همه به هم خبر می دادند که خبری در راه است . صدای زنگ هر پیامکی که بلند می شد از این خبر مهم خبری می آورد : آواز خوش ترانه ای می آید/خوشحالی بی کرانه ای می آید/با شور و شعف چلچله ها می خوانند/سیدعلی خامنه ای می آید . سه شنبه بود . همان سه شنبه ی تاریخی ، جمکرانی ترین روز سال ، 27 مهر ، خیابان 19 دی . قرار بود استقبال از میدان جهاد آغاز شود ولی ازدحام جمعیت مسیر 5 کیلومتری استقبال را لحظه به لحظه طولانی تر می کرد . همه آمدند . پیر و جوان ، زن و مرد ، خرد و کلان ، طلبه و دانشجو ، کارگر و کارمند ، همه و همه برای استقبال عزیز دلشان کارهایشان را تعطیل کرده بودند و خیره به آن پل فرهنگیان معروف می نگریستند که : کی باشد که یار ، باز آید . مأموران امنیتی که اجازه نمی دادند کسی به سمت پل حرکت کند ، با دیدن خودروی امام خودشان جزو اولین گروههایی بودند که به سمت پل می دویدند . چه کسی می توانست این سیل جمعیت را و صدایشان را که در فضا می پیچید را نگهدارد: صل علی محمد ، نایب مهدی آمد .

***

آن روز برای من که به استقبال نرسیده بودم ، هیچ چیز دیگری نمی توانست راضی ام کند مگر دیدن چهره ی آقا که حالا با هر زحمتی که می شد یک کارت ملاقات پیدا کرده بودم و در جایگاه مخصوص نشسته بودم . برای من که اولین بار بود امام را از نزدیک می دیدم فراموش شدنی نیست . واقعاً هیچ چیز نمی تواند لحظه ی حضور آقا در جایگاه را از ذهن من پاک کند . تو گویی همه ی آنچه که از دنیا و مادیات جهان در ذهنت هست را به یکباره پاک کنی و جز گریه در این عالم کار دیگری از دستت بر نیاید . انسان را یاد گریه های شب عاشورا می انداخت این اشک چشم داغ که بر گونه ها جاری می شد . و من لحظه ای به خود آمدم که صورتم پر از اشک بود و می شنیدم صدای جمعیت را که در بین هق هق گریه هایشان شعار می دهند . تا به حال چنین حالی به من دست نداده بود . چیزی شبیه دیدار عاشقانه ی یک دوست . یا ناله های شوق پس از انتظار . نمی دانم شبیه کم آوردن قلم در نگاشتن !

***

و اما این روزهای خوش دیگر گذشته است و دل شهر قم عجیب گرفته . امام می خواهد سفر را تمام کند . عزیز دلم : آن روز که آمدی قیامت کردیم / با شور و شعف تو را زیارت کردیم / دیگر مرو پیشمان بمان آقا جان/ ما تازه به روی ماهت عادت کردیم. تازه داشتیم حال می کردیم با شلوغی های خیابان صفائیه و شبستان حرم . تازه داشت با دل ما بازی می کرد صبح ها چند ساعت قبل از طلوع آفتاب صف های طولانی دیدار شما و خیل عاشقان حضرت ماه که شب را پشت درب شبستان امام خمینی می خوابیدند و چه غافل بودند دوربین های صدا و سیما که پخش کنند این صحنه ها را در برنامه نودی دیگر . و چه زود دیر شد این سفرتان آقا و چه زود گذشت روزهای قم بودنتان و چه راحت دل ما می گیرد در این ساعات و چه آسان جاری می شوند چشمه های زلال اشک در فراقتان . هر کاری می کنیم لحظه ی رفتنت را به ما نمی گویند . آنها هم می دانند عوارضی قم – تهران چه غلغله ای می شود اگر مردم بدانند چه ساعتی خواهی رفت . عزیز دلم تو به سلامت برو و هرکجا هستی دعا می کنیم ، سر و دستت علی گیرد ، نگهدارت خدا باشد . و ما به انتظار آمدنت هر بار که از خیابان 19 دی عبور کنیم یادت می کنیم و به یاد آن روز قطره اشکی می ریزیم و زمزمه می کنیم کاش برسد آن روز که بیاید پسر فاطمه و باز به استقبالش برویم .